تبليغاتX
کتاب عشق ما دیگه خونده شده بسته شده
اما من می خوام بازم از نو بخونمش

بابا جونم رفتی و ما رو گذاشتی حالا

یه سنگه که واسم شده تنها نشونی از اون روزایی که بودی

زندگی یک بازی درد آور است ، زندگی یک اول و بی آخر است ،

 زندگی کردیم و اما باختیم ، کاخ خود را روی دریا ساختیم ،

 لمس باید کرد این اندوه را، بر کمر باید کشید زین کوه را ،

 زندگی را با همین غمها خوش است ،

 با همین بیش و همین کمها خوش است ،

باختیم و هیچ شاکی نیستیم ،

بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 13:20  توسط جاودان  | 

    صدای پای تو که میروی

               صدای پای مرگ که می آید

                                    چیز دیگری نمیشنوم

 

 

                             

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 18:10  توسط جاودان  | 

همین امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش


همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش


در آوار همه آینه هاتکرار من باش


همین امشب کلید قفل این زندون تن باش


رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت


ای جان جانان ای درد و درمان


ای سخت و آسان آغاز و پایان


ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو


ببارو قطره قطره نم نمک آزاده تر شو


تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره اگه پر میوه ای


پر سایه ای افتاده تر شو


رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت


ای جان جانان ای درد و درمان


ای سخت و آسان آغاز و پایان


امشب ببین که دست من عطر تو رو کم میاره


امشب همین ترانه هم نفس نفس دوستت داره


صدا صدا صدای من به وصعت یکی شدن


بیا بیا شکن شکن بیا به جنگ تن به تن بیا به جنگ تن به تن


ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو


ببارو قطره قطره نم نمک آزاده تر شو


تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره اگه پر میوه ای


پر سایه ای افتاده تر شو


رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت


ای جان جانان ای درد و درمان


ای سخت و آسان آغاز و پایان

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 20:18  توسط جاودان  | 

 

 You don't remember my name

 تو نام مرا به خاطر نمی آوری!

I don't really care

من واقعا پروا ندارم!

can we play the game your way?

آیا می توانیم بازی را به سبک توآغار کنیم!

can I really lose control?

آیا واقعا می توانم کنترلم را از دست دهم؟

just once in my life

فقط یک بار در زندگیم...

I think it'd be nice

فکرکنم این باید مطلوب باشد!

just to lose control- just once

فقط از دست دادن کنترل- فقط یک بار!

with all the pretty flowers in the dust

همراه همه گلهای زیبا در خاک!

Mary had a lamb

مریم مقدس به انسانی ساده لوح رسید...

his eyes black as coals

که چشمانش مانند زغال سیاه بودند!

if we play very quiet, my lamb

اما اگر خیلی بی صدا آغاز کنیم، ساده لوح من...

Mary never has to know

مریم هرگز نخواهد فهمید!

just once in my life

فقط یک بار در زندگیم...

I think it'd be nice

فکرکنم این باید مطلوب باشد!

just to lose control- just once

فقط از دست دادن کنترل- فقط یک بار!

if I cut you down to a thing I can use

اگر تو را به سمت چیزی که می توانم به کار اندازم، به زیر عبور دهم...

I fear there will be nothing good of you

می ترسم آنجا هیچ چیز خوبی از تو بجای نمانده باشد!

 I_Dont_Care.jpg i don't care image by singleb0y

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 16:58  توسط جاودان  | 

می میرم برات نمی دونستی می میرم بی تو و بدون چشات

رفتی از برم تو نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات 

 آرزوم که می دونستی که من می میرم برات ، می میرم برات

عاشقم هنوز نمی خواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم

گفتی من می رم تو می خواستی بری تا فردا باور خوشکلم

 برو راهی نیست تا فردا باور خوشکلم ، باور خوشکلم

 سفرت بخیر اگه می ری از اینجا تک وتنها  به یه شهر دور

 برو که رفتنت بدون ما می رسه به یه دنیا نور

 برو که رفتنت بدون ما می رسه به یه دنیا نور ، به یه دنیا نور

 سفرت بخیر برو گر شکستی از من می تونی دوباره بساز

 از دلی شکسته نا امید و خسته تو باز غرور

 از دلی شکسته نا امید و خسته تو باز غرور ، تو بازم غرور

 نمی خوام بیای نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی

 نمی خوام ازت نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی

 برو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم بشی ، آرزوم بشی

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 15:31  توسط جاودان  | 

 

در پايان به تو ميرسم و تو هميشي آغازي

.........................................................

تو مثه سايه اي كه هر لحظه باهامي

من دارم حس ميكنم رو شونه هامي

من مي خوام داغون بشم اشك بريزم

گريه هم نميكنم چون تو چشامي

........................................................

i fell in love with you

take my hand and kiss me

 .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 15:22  توسط جاودان  | 

همین امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش

همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش

در آوار همه آیینه ها تکرار من باش

همین امشب کلید قفل این زندون تن باش

ببار ای ابرکم بر من ببارو تازه تر شو

ببار و قطره قطره نم نمک آزاده تر شو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 16:22  توسط جاودان  | 

کنار اولین بوسه ات جا مانده ام

کنار اخرین بوسه ام جا ماندی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 16:56  توسط جاودان  | 

عشق یک جور جوشش کور است و پیوندی از سر نابینائی ، اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن وزلال . عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارددوست داشتن نیز همگام با آن اوج میابد
عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی متجلی میشود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است ، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه خاص خویش دارد و از روح رنگ میگیرد و چون روح ها برخلاف غریزه ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعمی و عطری ویژه خویش دارد ، می توان گفت که به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست
عشق با شناسنامه بی ارطبات نیست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد ، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست
عشق در هر رنگی و سطحی ، با زیبائی محسوس ، در نهان یا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" میگوید : (( شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزائید ، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید ))!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبائی های روح که زیبائی های محسوس را به گونه ای دیگر میبیند . عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت
عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است ، اگر دوری به طول بینجامد ضعیف میشود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال میکشد .و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و (( دیدار و پرهیز )) ، زنده و نیرومند میماند . اما دوست داشتن با این حالت نا آشناست . دنیایش دنیای دیگریست
عشق جوششی یکجانبه است ، به معشوق نمی اندیشد که کیست ، یک خود جوشی ذاتی است ، و از این رو همیشه اشتباه میکند . در انتخاب به سختی میلغزد و یا همواره یکجانبه میماند و گاه میان دو بیگانه ناهماهنگ ، عشقی جرقه میزند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمیبینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنائی آن چهره یکدیگر را میتوانند دید و در اینجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مینگرند ، احساس میکنند هم را نمیشناسند و بیگانگی و نا آشنائی پس از عشق – که درد کوچکی نیست – فراوان است
اما دوست داشتن در روشنائی ریشه میبندد و در زیر نور سبز میشود و رشد میکند و از این روست که همواره پس از آشنائی پدید میاید . و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنائی را در سیما و نگاه یکدیگر میخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودمانی)) میشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت به قدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم میگریزد - و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و کلام یکدیگر احساس میشود و از این منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم میبینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی (( ایمان)) در برابرشان باز میشود و نسیمی نرم و لطیف - همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه در میاورد – هر لحظه پیام الهان های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گلهای مرموز وجانبخش بوستانهای دیگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روی ایندو میزند
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی ((فهمیدن)) و ((اندیشیدن)) نیست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین میکند و با خود به قله بلند اشراق میبرد
عشق زیبائی های دلخواه را در معشوق میافریند و دوست داشتن زیبائی های دلخواه را در دوست میبیند و میابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینائی را میگیرد و دوست داشتن میدهد
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هرچه بیشتر میشنویم سیرابتر میشویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر ، تشنه تر
عشق هرچه دیرتر میپاید کهنه تر میشود و دوست داشتن نو تر
عشق نیروئیست در عاشق ، که او را به معشوق میکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ایست در دوست ، که دوست را به دوست میبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام میخواهد تا در انحصار او بماند ، زیرا عشق جلوه ای از خود خواهی یا روح تاجرانه یا جانورانه آدمیست ، و چون خود به بدی خود آگاه است ، آنرا در دیگری که میبیند ؛ از او بیزار میشود و کینه برمیگیرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه ای از روح خدائی و فطرت اهورائی آدمیست و چون خود به قداست ماورائی خود بیناست ، آنرا در دیگری که میبیند ، دیگری را نیز دوست میدارد و با خود آشنا و خویشاوند میابد
در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند )) که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش برباید و اگر ربود ، با هردو دشمنی میورزد و معشوق نیز منفور میگردد و دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است ، از جنس این عالم نیست
عشق ریسمان طبیعی است و سرکشان را به بند خویش در میاورد تا آنچه آنان ، بخود از طبیعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ میستاند ، به حیله عشق ، بر جای نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقی است که انسان ، دور از چشم طبیعت ، خود میافریند ، خود بدان میرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) میکند . عشق اسارت در دام غریزه است و دوست داشتن آزادی از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح . عشق یک (( اغفال )) بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد و به روزمرگی – که طبیعت سخت آنرا دوست میدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهی ترس آور آدمی در این بیگانه بازار زشت و بیهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن (( همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن )) است.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 14:57  توسط جاودان  | 

زنگ نمی زنی؟؟؟؟؟؟؟؟

تبریک نمیگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من بهت زنگ زدم یادتهههههه؟

تبریک گفتم یادته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.............................

این شعرو یکی از دوستای خوبه نتی ام واسم فرستاده

که ترانه سراست :شایا تجلی

 

دختر تیر و تقدیر

هدیه ی داغ خورشید ، جنون ِ آبی ِ بید
دختر تیرو تقدیر ، شعر ِ زلال ِ تعمید

 حیای سرخ ِ خرما ، شرم ِ درخت ِ انجیر
 گل ِهمیشه عاشق ، پری خوشگل تیر

 آرامش همیشه ، سکوت سبز بیشه
 تابستون از نگاهت شروع تازه می شه

 تو فصل ِبغض و شیشه ، سنگ صبور  من باش
 آرزوهای نزدیک ، رویای دور ِ من باش

 رقص ِ زلال ماهی ، پَر زدن پرنده
 صدای تُرد بوسه ، شکفتنای خنده

 همدم ماه تنها ، همبازی ستاره
 خوشه به خوشه چشمک ، می شمُرمت دوباره

 تو فصل ِبغض و شیشه ، سنگ صبور   من باش
 آرزوهای نزدیک ، رویای دور ِ من باش

 بغض ِدرخت و جنگل ، آواز ِ رود و دریا
 همقفس ِ ترانه ، همنفس ِ تمنا

 بی تابی های پیچک ، دستای گرم  ِ خواهش
 همپرسه ی محبت ، هم آغوش ِ   نوازش

 تو فصل ِبغض و شیشه ، سنگ صبور  من باش
 آرزوهای نزدیک ، رویای دور ِ من باش
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 17:53  توسط جاودان  | 

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود


باید بگویم اسم دلم ، دل نمی‌شود


دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند


دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود


تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای


از آسمان فاصله نازل نمی‌شود


خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم


آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟


می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها


دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود


تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق اند


این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 15:40  توسط جاودان  | 

دلم مثه دلت خونه شقايق

چشام دريايه بارونه شقايق

مثه مردن ميمونه دل بريدن

ولي دلبستن آسونه شقايق

شقايق درد من يكي دو تا نيست

آخه درد من از بيگانه ها نيست

كسي خشكيده خونه من رو دستاش

كه حتي يك نفس از من جدا نيست 

شقايق واي شقايق گل هميشه عاشق

شقايق اينجا من خيلي غريبم

آخه اينجا كسي عاشق نمي شه

اسير قفل سنگين سكوته

لبي كه قصه گو بوده هميشه

شقايق آخرين عاشق تو بودي

تو مردي وپس تو عاشقي مرد

تو رو ْآخر سرا با عشق و حسرت

ته گل خونه هاي بي كسي برد

شقايق واي شقايق گل هميشه عاشق

دويديم و دويديم و دوديم

 به شب هاي پر از قصه رسيدسم

گره زد سرنوشتامونو تقدير

 ولي ما عاقبت از هم بريديم

شقايق جاي تو دشت خدا بود

نه تو گلدون نه توي قصه ها بود

حالا از تو فقط اين مونده باقي

كه سالار تمومه عاشقايي

شقايق واي شقايق گل هميشه عاشق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 23:12  توسط جاودان  | 

نه سهمم از آن کوچه هاست و نه من از آن کوچه هایم ... در به در گشتن ٬ از این آغوش به آن آغوش خزیدن ٬ و 
هیچ کجا ... آه ... هیچ کجا ٬ حتی هیچ نیافتن .....آری ٬سهم من و از آن من از تمام نا تمام این شهر است ...های 
 ٬ های ...های ...چه کسی می داند ... ؟چه کسی می داند ... ؟...دلم گرفته است ... تمام روزنه ها تنها به سوی 
 مرگ گشوده می شوند ....به روی گور آرزو هایی که در آغوش خاک آلود این دیار چشم های معصومشان را  
بستند و از این غربت تلخ تنهایی من سفر کردند ...کاش به روی هر چه آرزو راه رفتن را می بستند ......من گم  
شده ام ٬ دراین سرزمین بی رویا ...در این بیایان خشک بی آرزو ...در این سکوت پر هراس نا امیدی ...در این  
پایان ناگهان من ...چرا تمام شدم ...؟چرا ...؟شاید در تمام آن آغوش ها بود که همه چیز مرا گرفتند و شبی را تا  
صبح ٬با همه دنیای روشن من سحر کردند ...و من در این تنهایی بی پایان در این تاریکی مطلق ٬حتی کور 
 سویی نمی یابم ٬ تا شاید خود ٬ اشک هایم را ببینم و با دست های سرد و از گور بر خاسته ام از گونه هایم  
بزدایم ......چه قدر این سرما کشنده است ...و انگار خورشید برای همیشه از آسمان من غروب کرده است ...و  
زندگی در گور خفته است ......چه پایانی ...؟چه پایانی ...؟ چه پایانی ...؟ که من آن دم که در آغوش عشقی  پاک 
هیچ نیافتم  ٬ تمام شدم ...!...سرد است ٬ تیره است ٬ تلخ است ٬تمام روزگار من ...و این هوای مه آلود لعنتی 
 هیچ روزنه ای برای دیدن باقی نگذاشته است ...کاش بارانی می بارید ...ولی از کدام ابر ... ؟!از کدام ابر که من
 دوستش داشته باشم ... ؟که رگباری دیگر بر سرم نبارد ...نه ! کاش باران هم نبارد ... ...ای تمام پایان سفر ! مرا
 در بر بگیر ...مرا در آغوش بگیر ...از این همه آغوش تاریک که تمام روشنی ام را به یغما برده اند ٬دلگیر و خسته
 ام ...ای مرگ ! تنها آغوش تو را می خواهم ...بیا و یک شب از لبانم کام بگیر ...بیا و یک شب با تمام تنهایی ام بیامیز ...بیا یک شب مرا آبستن کن از درد جان دادن ...بیا تا صبح دم در حجله ی گور ٬کودکی رفته ام را در آغوش بگیرم ٬تا تمام حسرت در آغوش گریستنم را در آغوشم بگرید ...آه ...آرزو های سوخته ام ...آه ...رویای بر باد رفته ام ...آه ...کودکی بی پناهم ...دخترک معصوم آبی پوش من ...دستهایت را به من بسپار ٬بیا شاید امشب باد ما را با خود ببرد ...عزیزکم ...چرا تو را به هر آغوشی سپردم ... ؟ چرا تو را بر در هر خانه ای بردم ... ؟ چرا تو را در به در کوچه های شهر خاکستری درد کردم ... ؟چرا تو را به دست هر غریبه ای سپردم ... ؟چرا تو را عاشق کردم ... ؟چرا تو را در حسرت رویای شیرینت گذاشتم ... ؟آه ... ای محال ...دست های کودکی هم را رها کن ... !مرگ امشب در انتظار ماست ...ببین ماه چه زیبا می تابد ... !دست های سرد و کوچکش را می گیرم ...نسیمی می وزد ...و عاقبت نیمه شب باد ما را با خود می برد ...
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 20:56  توسط جاودان  | 

بعد من کی جامو تو قلب تو میگیره

کی قدر من عاشقته برات میمیره

دنیا رو از من بگیر اما بمون پیشم

اگه تو یه روز بری دیوونه میشم

میمیرم - میمرم اگه یه لحظه نباشی پیشم

اگه نباشی از عشقت دیوونه میشم

نگو دیره نگو دلت یه جا اسیره

کی قدر من عاشقته برات میمره

بعد من کی جامو تو قلب تو میگیره

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 14:58  توسط جاودان  | 

چه زود نیامدنم دلیلی شد برای فراموشی ات

چه ساده عکسم را از قاب نگاهت دزدید زمانه

دست روزگار برگهای متعلق به مرا از دفتر خاطرات ذهنت جدا کرد

 و تو

تو فقط نگاه کردی تو هم دیگر مرا نمی خواستی و یادم را به باد دادی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 15:25  توسط جاودان  | 

  حاصل عشق مترسک به کلاغ. مرگ یک مزرعه بود 
 
 
 
  • وقتی که دیگر نبود ، من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت ، من در انتظار آمدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ، من او را دوست داشتم. وقتی که او تمام کرد ، من شروع کردم . وقتی او تمام شد ، من آغاز شدم . و چه سخت است تنها متولد شدن ، مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن
+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 23:4  توسط جاودان  | 

ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد


ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت

 
ویرانه دل ماست که با هر نگه تو


صد بار بنا گشت و دگربار فروریخت

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 21:59  توسط جاودان  | 

اون روزا  ما  دلی داشتیم واسه بردن

جونی داشتیم واسه مردن

کسی بودیم کاری داشتیم

پاییز و بهاری داشتیم

تو سرا ما سری داشتیم

عشقی و دلبری داشتیم ................

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیگه دلخوشیم فقط شده  از تو نوشتن ازتو نوشتن از تو نوشتن و بازم از تو نوشتن

هر موقع مینویسم تو ذهنم زنده میشی نه تنها تو بلکه هزارو یک چیز دیگه که مثه تو حتی به یاد

آوردنشون هم خیلی وقته واسم ممنوع شده !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 16:3  توسط جاودان  | 


If you want to live, let live


اگه دوست داری زندگی کنی زندگی کن

if you want to go, let go


اگه دوست داری بری برو

I'm not afraid to dream- to sleep, sleep forever


از خوابیدن و خواب دیدن نمیترسم,خوابیدن برای همیشه

I don't need to touch the sky


احتیاجی به لمس کردنه آسمون ندارم

I just want to feel that high sadece


فقط دوست دارم اون ارتفاع رو احساس کنم

and you refuse to lift me


وتو بالا بردن منو رد میکنی

guess it wasn't real after all


فکرمیکنم این اتفاقا اصلا واقعی نبود

guess it wasn't real all along


فکر میکنم سرتاسر اینها حتی واقعی هم نبود

If I fall and all is lost


اگر بیفتم و همه چیز از دست بره

its where I belong


اونجا جایی که من بهش متعلقم

If you want to live, let live


اگه میخوای زندگی کنی,زندگی کن

if you want to go, let go


اگه میخوای بری ,برو

I'm never gonna be your sweet, sweet surrender


من هیچوقت راحت تسلیم تو نمیشم,تسلیم راحت

guess it wasn't real after all


فکرمیکنم این اتفاقا اصلا واقعی نبود

guess it wasn't real all along


فکر میکنم سرتاسر اینها حتی واقعی هم نبود

If I fall and all is lost


اگر بیفتم و همه چیز از دست بره

no light to lead the way


نوری برای نشون دادن راه نباشه

remember that all alone is where I belong


یادت باشه تنهاییت جایی که من بهش تعلق دارم

In a dream


در یک رویا

will you give your love to me


میتونی عشقتوبه من بدی

beg my broken heart to beat


به قلب شکستم التماس کن تا بتپه

save my life


جونمو نجات بده

change my mind


و چیزایی که تو ذهنمه رو تغییر بده

If I fall and all is lost


اگر بیفتم و همه چیزاز دست بره

no light to lead the way


نوری برای نشون دادن راه نباشه

remember that all alone is where I belong


یادت باشه تنهاییت جایی که من بهش تعلق دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 20:10  توسط جاودان  | 

كجاست بگو

اون كه برات ميمرده كو

اون كه قسم ميخورده كه دوست داره

اما به كجاش با يه قسم هر چي كه داشتي  برده كو ؟

تنها شدي

باز تف سر بالا شدي

گذاشت و رفت ديدي دوست نداشت و رفت

كجاست بگو

اون كه برات ميمرده و هرچي كه داشتي برده كو

اونكه يه باره اومد و آتيش به زندگيت زد و ازت بريد

اون كه دله ساده و تنهاتو به صلابه كشيد

يادت باشه منتظر اون كه ميگه درد تو ميدونه نشي

حرفاشو باور نكني هركي مياد نمك به زخمت ميزنه

ساده ي دل نازك من گول نخوري دوباره ديوونه نشي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 23:49  توسط جاودان  | 

 قصه ي من و غم تو قصه ي گل و تگرگه

ترس بي تو زنده بو دن ترس لحظه هاي مرگه

اي براي با تو بودن بايد از بودن گذشتن

سر به بيداري گرفته ذهن خواب آلوده ي من

هميشه ميون قاب خاليه در هاي بسته

طرح اندام قشنگت پاك و رويايي نشسته

كاش ميشد چشام ببينن طرح اندام تو داره

زنده ميشه جون ميگيره پا توي اتاق ميزاره

كا ش مي شد صداي پاهات بپيچه تو گوش دالون

طرف دالون بگرده سر آفتابگردونامون

كاش مي شد دوباره باغچه پر گلهاي تو باشه

غنچه ي سفيد مريم با نوازش تو واشه

كاش مي شد اما نميشه / نميشه بياي دوباره

نميشه دستات تو گلدون گلاي مريم بزاره

كاش ميشد اما  نميشه اين مرام روزگاره

رفتنت هميشگي بود ديگه برگشتن نداره

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 17:42  توسط جاودان  | 

من همونم که همیشه غم و غصه اش بی شماره

اونی که تنها ترینه حتی سایه هم نداره

این منم که خوبیا شو کسی هرگز نشناخته

اون که در راه رفاقت همه ی هستیشو باخته

هر رفیق راهی با من دو سه روزی هم سفر بود

ادعای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود

هرکی با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم شد

عشق اون باعث زجر همه ی دقایقم شد

اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید

همه ی حراس و ترسش به دروغش نمی ارزید

چه اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت

وقتی قد سر سوزن به وفا نکردیم عادت

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 14:7  توسط جاودان  | 

از میان ارواح روحی وجود داشت که میدانست نور است. او روح

 جدیدی بود مشتاق كسب تجربه. او ميگفت: ((من نور هستم )) من

((نور هستم )) . با همه ي شناختي كه از خود داشت و مرتب هم آن

را بيان ميكرد  ولي هيچ كدام جاي تجربه را نمي گرفت . و در اقليمي

 كه اين روح از آن برخواسته بود چيزي ((جز)) نور نبود. در آن اقليم هر

 روحي عظيم بود هر روحي بديع و جالب بود و هر روحي با

 درخشندگي و شفافيت ناشي از نور اعجاب انگيز پروردگار مي

 درخشيد . و بنابر اين  روح كوچك به منزله ي شمعي در مقايسه با

خورشيد بود .در بطن بديع ترين نور ها ـ كه خود جزئي از آن به شمار

 مي آمد ـ او نه ميتوانست خودش را ببيندو نه خود را به عنوان كه

 (who)و چه اي (what) كه واقعا بود تجربه كند .

 

از قضا اين طور پيش مي آمد كه اين روح مشتاق شد و مشتاق شد

تا خود را بشناسد. اشتياق او به قدري شديد بود كه يك روز خداوند

گفت . كوچولو آيا مي داني چكار بايد بكني تا آرزويت را بر آورده

سازي ؟

روح كوچك پاسخ داد : (( خدايا استدعا مي كنم به من بگو چكار

 بايد بكنم من هر كاري بگويي انجام مي دهم ))

 

خداوند پاسخ داد :(( تو بايد خودت را از ما جدا كني و بعد بايد تاريكي

 را به سوي خود بخواني ))

 

روح كوچك سوال كرد :(( اي رب مقدس تاريكي چيست ؟))

 

خداوند پاسخ داد :(( همان چيزي كه تو نيستي )) و روح اين را درك

 كرد .

روح كوچك سپس همين كار را انجام داد و خود را از همه آري از همه

 جدا كرد و حتي به اقليم ديگري شتافت و در آن سرزمين روح كوچك

قدرت داشت كه به تجربه ي خود همه نوع تاريكي و ظلمتي را فرا

بخواند و همين كار را كرد . 

با وجود اين در ميان آن تاريكي ها روح فرياد كشيد (( پروردگارا چرا مرا

فراموش كرده اي ؟))

همان كاري كه تو در سخت ترين و تلخ ترين ايام انجام ميدهي . ولي

 خداوند هرگز تو را فرامو نكرده است او هميشه در كنار تو ايستاده

 و آماده بود به تو يادآوري كند كه (( خود واقعي تو كيست ؟)) و

 همواره آماده بود تا تورا به (( خانه ي اصلي ات )) فرا بخواند .

 

بنابر اين نقطه ي روشني در قلب تاريكي باش و آن را لعن و نفرين نكن

و به هنگام محاصره شدن توسط چيزهايي كه تو نيستي آن را كه

 هستي (گوهر الهيت را ) فراموش نكن . 

كتاب گفتگو با خدا ( نوشته ي نيل دونالد والش ) _ص 74_75 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 18:47  توسط جاودان  | 

دچار يعني عاشق

و فكر كن چه تنهاست

اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 15:49  توسط جاودان  | 

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از با غچه ي همسايه

سيب را دزديدم

 

با غبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خشه گام تو تكرار كنان

 مي دهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا

خا نه ي كوچك ما سيب نداشت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 23:52  توسط جاودان  | 

حالا که داغی میگی داری میری مارو حلال کن بدیا رو ببخش میدونم خوبیا رو الان تو حق داری نبینی و بگی بد بودم همش اگه تا الانم با من موندی منونم ازت آره ممنونم اگه با هر سازه من رقصیدی تو راستی راستی عروسک نازه من تقصیری نداشتی که نذاشتی من داشته بام تو رو حالا که دل تو موندنه با من نخواسته پس برو
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 22:35  توسط جاودان  | 

همیشه فقدان آغوش تو همراه منه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 1:8  توسط جاودان  | 

و انگار نه انگار که من اینجا دارم انتظار میشکم . انتظار کشنده است و فراموش کردن کشنده تر اما میدونی کشنده تر از اینا چیه این که ندونی باید فراموش کنی یا منتظر بمونی و من تنهام و منتظر .نمیتونم فرامو ش کنم حالا نه حالا واسه از دست دادن تمام لحظه های با تو بودن زوده خیلی زود. این روزا همه چیز زوده. حتی  تنها شدن من و خسته شدن تو هم زود بود .واسه عاشق شدن هم. ُُُُحتی واسه کندن اون سیب اون هنوز کال بودومن و تو شایدما  هنوز  هم کالیم !.همه چیز زود بود آغاز زود بود و پایان از اون هم زود تر اومد! .ما عجول بودیم ! زود شروع کردیم زود عاشق شدیم !نه زود عاشق شدم زود خسته شدی ! رفتی .تو رفتی و دست دادنت واسه من زود بود و تو می ری وهنوز منتظرم ..........................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 19:19  توسط جاودان  | 

بازم اين زندگيه كه موفق ميشه هميشه قدرتش از من بيشتر بوده هر وقت خواستم جلوش وايسم لهم كرد عب نداره! هر دفعه خييال ميكنم اين بار / باره آخره و اما باز اين زندگيه كه با تمامه وجود خود نمايي ميكنه و من نمي تونم نگهش دارم پيش ميره بدون اينكه به من توجهي كنه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 19:44  توسط جاودان  | 

باز هم دارم كلنجار ميرم با خودم با ديگران حتي با تو كه نيستي تو بازم

ميري بدون اينكه پشتت و نگاه كني بدوناينكه بفهمي تنها كسي كه برات

دست تكون داد من بودم بدون اينكه بفهمي تنها من بودم كه پتت آب ريختم

و تو ميري بدون اينكه يادت باشه من و اينجا جا گذاشتي.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 15:6  توسط جاودان  |