|
اما من می خوام بازم از نو بخونمش
|
بابا جونم رفتی و ما رو گذاشتی حالا
یه سنگه که واسم شده تنها نشونی از اون روزایی که بودی
زندگی یک بازی درد آور است ، زندگی یک اول و بی آخر است ،
زندگی کردیم و اما باختیم ، کاخ خود را روی دریا ساختیم ،
لمس باید کرد این اندوه را، بر کمر باید کشید زین کوه را ،
زندگی را با همین غمها خوش است ،
با همین بیش و همین کمها خوش است ،
باختیم و هیچ شاکی نیستیم ،
بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم

صدای پای مرگ که می آید
چیز دیگری نمیشنوم

همین امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش
همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش
در آوار همه آینه هاتکرار من باش
همین امشب کلید قفل این زندون تن باش
رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت
ای جان جانان ای درد و درمان
ای سخت و آسان آغاز و پایان
ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو
ببارو قطره قطره نم نمک آزاده تر شو
تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره اگه پر میوه ای
پر سایه ای افتاده تر شو
رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت
ای جان جانان ای درد و درمان
ای سخت و آسان آغاز و پایان

امشب ببین که دست من عطر تو رو کم میاره
امشب همین ترانه هم نفس نفس دوستت داره
صدا صدا صدای من به وصعت یکی شدن
بیا بیا شکن شکن بیا به جنگ تن به تن بیا به جنگ تن به تن
ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو
ببارو قطره قطره نم نمک آزاده تر شو
تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره اگه پر میوه ای
پر سایه ای افتاده تر شو
رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت
ای جان جانان ای درد و درمان
ای سخت و آسان آغاز و پایان


You don't remember my name
تو نام مرا به خاطر نمی آوری!
I don't really care
من واقعا پروا ندارم!
can we play the game your way?
آیا می توانیم بازی را به سبک توآغار کنیم!
can I really lose control?
آیا واقعا می توانم کنترلم را از دست دهم؟
just once in my life
فقط یک بار در زندگیم...
I think it'd be nice
فکرکنم این باید مطلوب باشد!
just to lose control- just once
فقط از دست دادن کنترل- فقط یک بار!
with all the pretty flowers in the dust
همراه همه گلهای زیبا در خاک!
Mary had a lamb
مریم مقدس به انسانی ساده لوح رسید...
his eyes black as coals
که چشمانش مانند زغال سیاه بودند!
if we play very quiet, my lamb
اما اگر خیلی بی صدا آغاز کنیم، ساده لوح من...
Mary never has to know
مریم هرگز نخواهد فهمید!
just once in my life
فقط یک بار در زندگیم...
I think it'd be nice
فکرکنم این باید مطلوب باشد!
just to lose control- just once
فقط از دست دادن کنترل- فقط یک بار!
if I cut you down to a thing I can use
اگر تو را به سمت چیزی که می توانم به کار اندازم، به زیر عبور دهم...
I fear there will be nothing good of you
می ترسم آنجا هیچ چیز خوبی از تو بجای نمانده باشد!


می میرم برات نمی دونستی می میرم بی تو و بدون چشات
رفتی از برم تو نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات
آرزوم که می دونستی که من می میرم برات ، می میرم برات
عاشقم هنوز نمی خواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم
گفتی من می رم تو می خواستی بری تا فردا باور خوشکلم
برو که رفتنت بدون ما می رسه به یه دنیا نور
سفرت بخیر برو گر شکستی از من می تونی دوباره بساز
از دلی شکسته نا امید و خسته تو باز غرور
نمی خوام ازت نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی
در پايان به تو ميرسم و تو هميشي آغازي ![]()
.........................................................

تو مثه سايه اي كه هر لحظه باهامي
من دارم حس ميكنم رو شونه هامي
من مي خوام داغون بشم اشك بريزم
گريه هم نميكنم چون تو چشامي![]()
........................................................
i fell in love with you
take my hand and kiss me
.
همین امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش
همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش
در آوار همه آیینه ها تکرار من باش
همین امشب کلید قفل این زندون تن باش

ببار ای ابرکم بر من ببارو تازه تر شو
ببار و قطره قطره نم نمک آزاده تر شو

کنار اولین بوسه ات جا مانده ام ![]()

کنار اخرین بوسه ام جا ماندی![]()
عشق یک جور جوشش کور است و پیوندی از سر نابینائی ، اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن وزلال . عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارددوست داشتن نیز همگام با آن اوج میابد
عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی متجلی میشود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است ، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه خاص خویش دارد و از روح رنگ میگیرد و چون روح ها برخلاف غریزه ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعمی و عطری ویژه خویش دارد ، می توان گفت که به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست
عشق با شناسنامه بی ارطبات نیست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد ، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست
عشق در هر رنگی و سطحی ، با زیبائی محسوس ، در نهان یا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" میگوید : (( شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزائید ، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید ))!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبائی های روح که زیبائی های محسوس را به گونه ای دیگر میبیند . عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت
عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است ، اگر دوری به طول بینجامد ضعیف میشود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال میکشد .و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و (( دیدار و پرهیز )) ، زنده و نیرومند میماند . اما دوست داشتن با این حالت نا آشناست . دنیایش دنیای دیگریست
عشق جوششی یکجانبه است ، به معشوق نمی اندیشد که کیست ، یک خود جوشی ذاتی است ، و از این رو همیشه اشتباه میکند . در انتخاب به سختی میلغزد و یا همواره یکجانبه میماند و گاه میان دو بیگانه ناهماهنگ ، عشقی جرقه میزند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمیبینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنائی آن چهره یکدیگر را میتوانند دید و در اینجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مینگرند ، احساس میکنند هم را نمیشناسند و بیگانگی و نا آشنائی پس از عشق – که درد کوچکی نیست – فراوان است
اما دوست داشتن در روشنائی ریشه میبندد و در زیر نور سبز میشود و رشد میکند و از این روست که همواره پس از آشنائی پدید میاید . و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنائی را در سیما و نگاه یکدیگر میخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودمانی)) میشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت به قدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم میگریزد - و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و کلام یکدیگر احساس میشود و از این منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم میبینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی (( ایمان)) در برابرشان باز میشود و نسیمی نرم و لطیف - همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه در میاورد – هر لحظه پیام الهان های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گلهای مرموز وجانبخش بوستانهای دیگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روی ایندو میزند
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی ((فهمیدن)) و ((اندیشیدن)) نیست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین میکند و با خود به قله بلند اشراق میبرد
عشق زیبائی های دلخواه را در معشوق میافریند و دوست داشتن زیبائی های دلخواه را در دوست میبیند و میابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینائی را میگیرد و دوست داشتن میدهد
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هرچه بیشتر میشنویم سیرابتر میشویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر ، تشنه تر
عشق هرچه دیرتر میپاید کهنه تر میشود و دوست داشتن نو تر
عشق نیروئیست در عاشق ، که او را به معشوق میکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ایست در دوست ، که دوست را به دوست میبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام میخواهد تا در انحصار او بماند ، زیرا عشق جلوه ای از خود خواهی یا روح تاجرانه یا جانورانه آدمیست ، و چون خود به بدی خود آگاه است ، آنرا در دیگری که میبیند ؛ از او بیزار میشود و کینه برمیگیرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه ای از روح خدائی و فطرت اهورائی آدمیست و چون خود به قداست ماورائی خود بیناست ، آنرا در دیگری که میبیند ، دیگری را نیز دوست میدارد و با خود آشنا و خویشاوند میابد
در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند )) که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش برباید و اگر ربود ، با هردو دشمنی میورزد و معشوق نیز منفور میگردد و دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است ، از جنس این عالم نیست
عشق ریسمان طبیعی است و سرکشان را به بند خویش در میاورد تا آنچه آنان ، بخود از طبیعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ میستاند ، به حیله عشق ، بر جای نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقی است که انسان ، دور از چشم طبیعت ، خود میافریند ، خود بدان میرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) میکند . عشق اسارت در دام غریزه است و دوست داشتن آزادی از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح . عشق یک (( اغفال )) بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد و به روزمرگی – که طبیعت سخت آنرا دوست میدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهی ترس آور آدمی در این بیگانه بازار زشت و بیهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن (( همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن )) است.
تبریک نمیگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من بهت زنگ زدم یادتهههههه؟
تبریک گفتم یادته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.............................
این شعرو یکی از دوستای خوبه نتی ام واسم فرستاده
که ترانه سراست :شایا تجلی
باید بگویم اسم دلم ، دل نمیشود
دیوانهام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانهی تو است که عاقل نمیشود
تکلیف پای عابران چیست؟ آیهای
از آسمان فاصله نازل نمیشود
خط میزنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی زِ پنجره داخل نمیشود؟
میخواستم رها شوم از عاشقانهها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمیشود
تا نیستی تمام غزلها معلّق اند
این شعر مدتیست که کامل نمیشود

چشام دريايه بارونه شقايق
مثه مردن ميمونه دل بريدن
ولي دلبستن آسونه شقايق
شقايق درد من يكي دو تا نيست
آخه درد من از بيگانه ها نيست
كسي خشكيده خونه من رو دستاش
كه حتي يك نفس از من جدا نيست
شقايق واي شقايق گل هميشه عاشق
شقايق اينجا من خيلي غريبم
آخه اينجا كسي عاشق نمي شه
اسير قفل سنگين سكوته
لبي كه قصه گو بوده هميشه
شقايق آخرين عاشق تو بودي
تو مردي وپس تو عاشقي مرد
تو رو ْآخر سرا با عشق و حسرت
ته گل خونه هاي بي كسي برد
شقايق واي شقايق گل هميشه عاشق
دويديم و دويديم و دوديم
به شب هاي پر از قصه رسيدسم
گره زد سرنوشتامونو تقدير
ولي ما عاقبت از هم بريديم
شقايق جاي تو دشت خدا بود
نه تو گلدون نه توي قصه ها بود
حالا از تو فقط اين مونده باقي
كه سالار تمومه عاشقايي
شقايق واي شقايق گل هميشه عاشق


بعد من کی جامو تو قلب تو میگیره
کی قدر من عاشقته برات میمیره
دنیا رو از من بگیر اما بمون پیشم
اگه تو یه روز بری دیوونه میشم
میمیرم - میمرم اگه یه لحظه نباشی پیشم
اگه نباشی از عشقت دیوونه میشم
نگو دیره نگو دلت یه جا اسیره
کی قدر من عاشقته برات میمره
بعد من کی جامو تو قلب تو میگیره


ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که با هر نگه تو
صد بار بنا گشت و دگربار فروریخت
جونی داشتیم واسه مردن
کسی بودیم کاری داشتیم
پاییز و بهاری داشتیم
تو سرا ما سری داشتیم
عشقی و دلبری داشتیم ................

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیگه دلخوشیم فقط شده از تو نوشتن ازتو نوشتن از تو نوشتن و بازم از تو نوشتن
هر موقع مینویسم تو ذهنم زنده میشی نه تنها تو بلکه هزارو یک چیز دیگه که مثه تو حتی به یاد
آوردنشون هم خیلی وقته واسم ممنوع شده !

اگه دوست داری زندگی کنی زندگی کن
if you want to go, let go
اگه دوست داری بری برو
I'm not afraid to dream- to sleep, sleep forever
از خوابیدن و خواب دیدن نمیترسم,خوابیدن برای همیشه
I don't need to touch the sky
احتیاجی به لمس کردنه آسمون ندارم
I just want to feel that high sadece
فقط دوست دارم اون ارتفاع رو احساس کنم
and you refuse to lift me
وتو بالا بردن منو رد میکنی
guess it wasn't real after all
فکرمیکنم این اتفاقا اصلا واقعی نبود
guess it wasn't real all along
فکر میکنم سرتاسر اینها حتی واقعی هم نبود
If I fall and all is lost
اگر بیفتم و همه چیز از دست بره
its where I belong
اونجا جایی که من بهش متعلقم
If you want to live, let live
اگه میخوای زندگی کنی,زندگی کن
if you want to go, let go
اگه میخوای بری ,برو
I'm never gonna be your sweet, sweet surrender
من هیچوقت راحت تسلیم تو نمیشم,تسلیم راحت
guess it wasn't real after all
فکرمیکنم این اتفاقا اصلا واقعی نبود
guess it wasn't real all along
فکر میکنم سرتاسر اینها حتی واقعی هم نبود
If I fall and all is lost
اگر بیفتم و همه چیز از دست بره
no light to lead the way
نوری برای نشون دادن راه نباشه
remember that all alone is where I belong
یادت باشه تنهاییت جایی که من بهش تعلق دارم
In a dream
در یک رویا
will you give your love to me
میتونی عشقتوبه من بدی
beg my broken heart to beat
به قلب شکستم التماس کن تا بتپه
save my life
جونمو نجات بده
change my mind
و چیزایی که تو ذهنمه رو تغییر بده
If I fall and all is lost
اگر بیفتم و همه چیزاز دست بره
no light to lead the way
نوری برای نشون دادن راه نباشه
remember that all alone is where I belong
یادت باشه تنهاییت جایی که من بهش تعلق دارم

اون كه برات ميمرده كو
اون كه قسم ميخورده كه دوست داره
اما به كجاش با يه قسم هر چي كه داشتي برده كو ؟
تنها شدي
باز تف سر بالا شدي
گذاشت و رفت ديدي دوست نداشت و رفت
كجاست بگو
اون كه برات ميمرده و هرچي كه داشتي برده كو
اونكه يه باره اومد و آتيش به زندگيت زد و ازت بريد
اون كه دله ساده و تنهاتو به صلابه كشيد
يادت باشه منتظر اون كه ميگه درد تو ميدونه نشي
حرفاشو باور نكني هركي مياد نمك به زخمت ميزنه
ساده ي دل نازك من گول نخوري دوباره ديوونه نشي

ترس بي تو زنده بو دن ترس لحظه هاي مرگه ![]()
اي براي با تو بودن بايد از بودن گذشتن ![]()
سر به بيداري گرفته ذهن خواب آلوده ي من
هميشه ميون قاب خاليه در هاي بسته
طرح اندام قشنگت پاك و رويايي نشسته
كاش ميشد چشام ببينن طرح اندام تو داره
زنده ميشه جون ميگيره پا توي اتاق ميزاره ![]()
كا ش مي شد صداي پاهات بپيچه تو گوش دالون
طرف دالون بگرده سر آفتابگردونامون
كاش مي شد دوباره باغچه پر گلهاي تو باشه![]()
غنچه ي سفيد مريم با نوازش تو واشه ![]()
كاش مي شد اما نميشه
/ نميشه بياي دوباره ![]()
نميشه دستات تو گلدون گلاي مريم بزاره ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
كاش ميشد اما نميشه اين مرام روزگاره ![]()
رفتنت هميشگي بود ديگه برگشتن نداره ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اونی که تنها ترینه حتی سایه هم نداره
این منم که خوبیا شو کسی هرگز نشناخته
اون که در راه رفاقت همه ی هستیشو باخته
هر رفیق راهی با من دو سه روزی هم سفر بود
ادعای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود
هرکی با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم شد
عشق اون باعث زجر همه ی دقایقم شد
اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید
همه ی حراس و ترسش به دروغش نمی ارزید
چه اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت
وقتی قد سر سوزن به وفا نکردیم عادت
جدیدی بود مشتاق كسب تجربه. او ميگفت: ((من نور هستم )) من
((نور هستم )) . با همه ي شناختي كه از خود داشت و مرتب هم آن
را بيان ميكرد ولي هيچ كدام جاي تجربه را نمي گرفت . و در اقليمي
كه اين روح از آن برخواسته بود چيزي ((جز)) نور نبود. در آن اقليم هر
روحي عظيم بود هر روحي بديع و جالب بود و هر روحي با
درخشندگي و شفافيت ناشي از نور اعجاب انگيز پروردگار مي
درخشيد . و بنابر اين روح كوچك به منزله ي شمعي در مقايسه با
خورشيد بود .در بطن بديع ترين نور ها ـ كه خود جزئي از آن به شمار
مي آمد ـ او نه ميتوانست خودش را ببيندو نه خود را به عنوان كه
(who)و چه اي (what) كه واقعا بود تجربه كند .
از قضا اين طور پيش مي آمد كه اين روح مشتاق شد و مشتاق شد
تا خود را بشناسد. اشتياق او به قدري شديد بود كه يك روز خداوند
گفت . كوچولو آيا مي داني چكار بايد بكني تا آرزويت را بر آورده
سازي ؟
روح كوچك پاسخ داد : (( خدايا استدعا مي كنم به من بگو چكار
بايد بكنم من هر كاري بگويي انجام مي دهم ))
خداوند پاسخ داد :(( تو بايد خودت را از ما جدا كني و بعد بايد تاريكي
را به سوي خود بخواني ))
روح كوچك سوال كرد :(( اي رب مقدس تاريكي چيست ؟))
خداوند پاسخ داد :(( همان چيزي كه تو نيستي )) و روح اين را درك
كرد .
روح كوچك سپس همين كار را انجام داد و خود را از همه آري از همه
جدا كرد و حتي به اقليم ديگري شتافت و در آن سرزمين روح كوچك
قدرت داشت كه به تجربه ي خود همه نوع تاريكي و ظلمتي را فرا
بخواند و همين كار را كرد .
با وجود اين در ميان آن تاريكي ها روح فرياد كشيد (( پروردگارا چرا مرا
فراموش كرده اي ؟))
همان كاري كه تو در سخت ترين و تلخ ترين ايام انجام ميدهي . ولي
خداوند هرگز تو را فرامو نكرده است او هميشه در كنار تو ايستاده
و آماده بود به تو يادآوري كند كه (( خود واقعي تو كيست ؟)) و
همواره آماده بود تا تورا به (( خانه ي اصلي ات )) فرا بخواند .
بنابر اين نقطه ي روشني در قلب تاريكي باش و آن را لعن و نفرين نكن
و به هنگام محاصره شدن توسط چيزهايي كه تو نيستي آن را كه
هستي (گوهر الهيت را ) فراموش نكن .
كتاب گفتگو با خدا ( نوشته ي نيل دونالد والش ) _ص 74_75

و فكر كن چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از با غچه ي همسايه
سيب را دزديدم
با غبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خشه گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا
خا نه ي كوچك ما سيب نداشت


ميري بدون اينكه پشتت و نگاه كني بدوناينكه بفهمي تنها كسي كه برات
دست تكون داد من بودم بدون اينكه بفهمي تنها من بودم كه پتت آب ريختم
و تو ميري بدون اينكه يادت باشه من و اينجا جا گذاشتي.